استاد مهنوش مشیری و یادمانه سفر به کیش

نقد

آنگاه ، مادر ما طبيعتِ نيالوده ، در آن سپيده دم تابناك خلقت  به زبا ني كه غير دوست نداند ! و غير دوست نخواند! بگوش فرزندان خلفش ! زمزمه كرد :

تصوير چهره ام را بخاطر بسپار !

و سينة فرزند، چون آينه اي صيقل يافت تا بازتاب عكس رخ يار شود، در عالم .

و زبان گويا ي رازهاي دل جهان پيرامون.

آسمان زمین را تنگ در آغوش فشرد.......

........و هنر آغاز شد.

نور در منشور شبنم شكست و گسترة زمين از رنگهاي درخشان پوشيده شد.

من آنجا بودم، فرزند پدرم "آدم"،

 مسحور و شيفتة جمال متبسّم" مادرم" طبيعتِ زيبا !



هر دين و سنّت، در هر عصر و زمان ودر هر قوم و نژاد،جهت ايجاد رابطه با پيرامونش  و بمنظور  بيان پيام بي صورت وحي ، ناگزير به نزول كتابيست.

كتاب هاي آسماني به نقوش آراستند. بر حاشيه متون، تذهيب و تشعير، عزت يافت.

واما: گسترة طبيعت بكر ، نخستين كتاب آسمانيِ  فرو فرستاده  از سوي خالق،حاجت مشاطه نداشت !

***

..........و چون روزگار پر بركت و باروري مادرم؛ آرام آرام و آهسته به پايان خود نزديك مي شد "جيوواني بليني"، با اندوهي وصف ناپذير ،در كارگاه نقاشيش "فرانسيس قديس" را با حالتي از  جذبه بر
صخره هاي سربي رنگ و سردِ دشت "اسيسي" به تصوير كشيد.

و او چون كودكي به دامن طبيعت آويخت، تا مگر! محملي شود برای ثناي خداوند، در سرود خورشيد:

"تو را حمد باد پروردگار من، براي آفريده هایت .

بويژه خواهر ما خورشيد،كه روز را مي سازد .و او زيبا و تابناك است.

براي برادر ما ماه  و ستارگان

براي برادر ما باد .براي هوا و ابر ،

براي هواي صاف

براي خواهر ما آب،

كه فروتن است و پاكدامن .

توراحمد باد، پروردگارمن براي برادر ما آتش؛

واو زيبا و نيرومند است.

براي مادر ما زمين؛

كه ما را روزي مي دهد .

با ميوه هاي گوناگون ،و نيز گلها و گياهان رنگارنگ ."

گزيدة كوتاه از اين  سرودآسماني، چه زیبا پيوند انسان را با طبيعت نشان مي دهد.

چونان كه سعدي حکیم نيز گفت :

ابر و باد و مه و خورشيد وفلك در كارند. .....

***

اينك مناستاده ام حیران و نگران ، در ساحل آفتاب سوختة كيش ،جزیره ای در بستر آبهاي فيروزه فام ،  زير تهاجم بيرحم لشگريان آهن و فلز و دود! از روياي شيرين ساليان دراز ، به كابوسي هولناك  از خواب پريده .

ليكن؛ اگر چه

آفتاب،بي حجاب ، بر شيشه هاي بي شرمي كه بناهاي بلند  را پوشانده،بتابد واز انعكاس آن گرماصد چندان شود.

اما هنوز

كاريز مهربان، پناهگاه آبهاي شيرين زير زمين است. و سايه سار درختان، عكس خود را در قناتِ پنهانِدهليزهاي تو در تو، تماشا مي كنند.

ليكن؛اگر چه

"گريدرها" و" اسكريپترها" ، خاك را چنگ مي زنند و تكه تكه مي كنند و بر زخمهايش نمك مي پاشند،

اما هنوز

 باد صبگاهي چونبوزد  بر ساحل مرجاني، شوره زار عرق كردة پوست  خنك مي شود و شاداب.

ليكن ؛اگر چه

"كمپرسورها" و" اكسكاواتورها" زمين را مي خراشند و مي تراشند ،

اما هنوز

 آبفشان هاي دريايي چون كوهي رفيع از قعر اقيانوس بر مي خيزند.

ليكن؛اگر چه

"كج بيل ها" و" چنگك هاي منقاري"  پيكركيش را شخم مي كنند و ريشه هاي درختان از هراس بر خود مي لرزند،

اما هنوز

نيلوفر رونده، با ساقهاي نازكش از پلكان بالا مي خزد و خود را به تالار مي رساند.

ليكن؛اگر چه

 نور افكن ها و پروژكتورهاي وقيح  خيره در چشم ماه زل مي زنند،

اما هنوز

آندم که آسمان، شبچادر سياهش را بر سركشد، دب اكبر مي خروشد و  بر چراغهاي دو سوي بولواردراز كه چون ماري چنبره زده، حمله مي برد، و خوشة پروين نور آنها را به سخره مي گيرد.

ليكن ؛اگر چه

" اسكاي كلايمرها" چهرة زيباي جزيره را دگرگون و فرسوده كرده اند.

اما هنوز

 در خشكيِ آنسوتر غزالاني رعنا، با پاهاي لاغر خود مي دوند و بياد مجنون عاشق ، به واپس مي نگرند و غمزه مي فروشند.

ليكن؛اگر چه

 اسكلتآهني" تاور كرين ها" بر فراز گورستان شهر  قد علم كرده اند ،

اما هنوز

 شاخه هاي نخل چون بر هم افتد، هندسهاي بديع از مربع و مثلث و چند ضلعی ، در هوارسم مي كند.

ليكن؛ اگر چه

"لودرها"ضجة لاك پشت پير را در آورده اند و ماهيان نقره اي بر ماسه ها آماس كرده مي پوسند ،

اما هنوز

بوته هاي" كرت"غنوده بر شنزاز ،چون به عشوه در باد برقص آيند ؛ هوش از سربربايند.و گلهاي سرخابي كاغذي چون بناز لبخند زنند، دل بي تاب را به تاب آرند.

آفتاب،بي حجاب ، بر شيشه هاي بي شرمي كه بناهاي بلند  را پوشانده،بتابد واز انعكاس آن گرماصد چندان شود.

اما هنوز

كاريز مهربان، پناهگاه آبهاي شيرين زير زمين است. و سايه سار درختان، عكس خود را در قناتِ پنهانِدهليزهاي تو در تو، تماشا مي كنند.

ليكن؛اگر چه

"گريدرها" و" اسكريپترها" ، خاك را چنگ مي زنند و تكه تكه مي كنند و بر زخمهايش نمك مي پاشند،

اما هنوز

 باد صبگاهي چونبوزد  بر ساحل مرجاني، شوره زار عرق كردة پوست  خنك مي شود و شاداب.

ليكن ؛اگر چه

"كمپرسورها" و" اكسكاواتورها" زمين را مي خراشند و مي تراشند ،

اما هنوز

 آبفشان هاي دريايي چون كوهي رفيع از قعر اقيانوس بر مي خيزند.

ليكن؛اگر چه

"كج بيل ها" و" چنگك هاي منقاري"  پيكركيش را شخم مي كنند و ريشه هاي درختان از هراس بر خود مي لرزند،

اما هنوز

نيلوفر رونده، با ساقهاي نازكش از پلكان بالا مي خزد و خود را به تالار مي رساند.

اگرآرزويي كني و بر مويرگهاي نازك پيكر فرتونش، دخيل بندي ،حاجتت را بر آورده مي كند.

ليكن؛اگر چه" از اين سموم كه بر طرف بوستان بگذشت"

اما هنوز" عجب !كه بوي گلي هست و عطر ياسمني"

***

 گاه وداع است .سرم را بر زانوي نرم ساحل مي گذارم.

انگشتان باد موسمي ذرات آب را به صورتم مي پاشد و موهايم را نوازش مي كند.

جزيره،اندوهناكزير لب ناليد:

 دلم براي خواهر باكرهام " قشم "مي سوزد !.

 وحكايتي قديمي در" فضيلت قناعت" از زبان سعدي برايم گفت كه :

"بازرگاني را شنيدم صد و پنجاه شتر بار داشت . و چهل بندة خدمتكار ، شبي در جزيرة  كيش مرا به حجره خويش در آورد و ...................

گفت چشم تنگ دنيا دوست را

يا قناعت پر كند .......

 اشك شورِ دريا از چشمانم جاريست.

افسوس! دير به بالينت  رسيدم و تو آخرين نفسها را از سينه بر مي آوري.

***

ليكن ؛و اگر چه دوستاني با قلم هايي به خون جگر آغشته ، چون من .

اندوهگين و دل سوخته رو به دروازة "كلبة هور" ايستاده اند.

اما هنوز خورشيدِ سرخ رويِ پريشان گيسو ، چون از عرشة كشتيِ به گل نشستة يوناني ، پرواز كند و در آبهاي زرين غروب فرو لغزد،

تنِ خستة خوابالود،  به هوش آيد و بيدار شود واز حنجره  نعره مي كشد كه :

هااااااااااااااي آدمها !

 با سرزمین مادریتان چه كرده ايد ؟

با ارثية پدریتان   چه مي كنيد؟؟؟